سرویس فرهنگی «
سراج24» ؛ شاید شما تاکنون روایتی اینچنین پرافتوخیز را از زبان هیچ رزمندهای نشنیده باشید. حقیقت وجودی انسان در رویارویی با مشقتها و سختیهاست که ظهور و بروز پیدا میکند. «علی امانی»، بیسیمچی شهید حاج «حسین بصیر»، قائممقام «لشکر خطشکن 25 کربلا» بود. چهاردهساله بود که عازم جبهه شد و در تمام سالهای جنگ، حضوری فعال داشت. گلولهها و ترکشهای زیادی بر پیکرش نشست و بیش از پنج بار شیمیایی شد. پس از جنگ، به خاطر عوارض ناشی از شیمیایی حاد و جراحتهای برجای مانده، تحت درمان مستمر قرار گرفت و اکنون نیز هر چند ماه یک بار شیمیدرمانی میشود. یکی از همین روزها که علی بهتازگی از شیمیدرمانی برگشته بود، کنار ریل راهآهنِ حاشیهی دریای خزر، زیر باران به گفتوگو نشستیم. صدای تلکتلک قطار، نمنم باران و امواج خروشان دریا در متن نشسته است.
بخشی از حافظهی علیآقا به خاطر عوارض شیمیایی پاک شده است. امیدوارم علیآقا پوزش ما را برای اینکه دیر به سراغش رفتیم، بپذیرد. خیلی دیر نیست که علی نیز پرستو شود، و آنگاه بهشت...
غلامعلی نسائی
*****
روایتی پرافتوخیز از بیسیمچی گردان «یارسول(ص)»، «علی امانی» قسمت یکم
پاییز 61 بود. اتوبوسها در اردوگاه شهید «رجایی» رامسر صف کشیده بودند. رزمندگان شهرهای شمالی پس از یک دورهی تکمیلی آموزشی در آنجا جمع شده بودند. مه غلیظی ازسمت کوهستان روی اردوگاه نشسته و نسیم ملایمی ازسمت دریا میوزید. اردوگاه رامسر در زمان طاغوت با وسعتی فراخ بین دریا و جنگل، برای سفرهای شاه خائن و خوشگذرانیهای خاندان ملعون پهلوی در شمال بنا شده بود،ولی با آغاز جنگ تحمیلی، سپاه منطقهی 3 مازندارن آن را تطهیر کرده و برای آموزش نظامی رزمندگان لشکر خطشکن «25 کربلا» فراهم کرده بود. بچهها با نظمی آراسته، ایستاده بودند. نرمنرم لایههای مه، روی صورت بچهها مینشست و فضایی دلنشین، بر دلها طنین میافکند. هر شش ستون پنجاه نفری یک مسئول داشت. مسئول ما شهید «قربانعلی گنجی» بود و «حمید شافی» معاونش. ما گوش به فرمان، منتظر بودیم که زیر آن هوای لطیف و پرمهر شمالی، برنامهی صبحگاه تمام شود و بهسمت اتوبوسهایی که منتظرمان بودند، هجوم ببریم.
کارت جنگی را که گرفتم، مشتاقانه دویدم. به یکی، دو اتوبوس سرک کشیدم و دیدم که پر شدهاند. رسم بر این بود که بچههای هر شهر و محله، گروهی میپریدند توی اتوبوس. من هنوز خوب با بچهها آشنا نشده بودم؛ برای همین تک مانده بودم. سوار اتوبوس دیگری شدم. نگاه کردم. دو، سه نفر بیشتر توی اتوبوس نبودند. ردیف چهارم، یک بسیجی نشسته بود. یک کلاه پشمی و اورکت کرهای پوشیده بود. تقریبا سی، چهل ساله بود و قدی بلند و کشیده داشت. در همان نگاه اول به دلم نشست. تصمیم گرفتم کنارش بنشینم، اما نیرویی درونی مرا از نشستن در کنارش بازمیداشت. با خودم گفتم، من در قوارهی مردی چنین متین نمیگنجم. من جوانی پر شور و شعف بودم و او عاقلمردی گرم و سرد چشیده. از کنارش که رد شدم، دستم را گرفت و گفت: «پسر بیا پیش من.»
طوفانی در دلم برپا شد. نشستم کنارش. احساس غریبی داشتم؛ انگار سالها بود که میشناختمش. دستش را گذاشت روی شانهام و گفت: «اسمت چیه پسرجان؟! چند سال داری؟»
گفتم: «علی امانی، پانزده سالم است از آمل.»
گفت: «از خود شهر آمل هستی؟»
گفتم: «نه حاجی! از روستای هندوکلاه. دوم راهنمایی را که قبول شدم، رفتم آموزش نظامی 45روزهی گهرباران ساری. تابستان سال 60 هم شش ماه کردستان بودم. بعد یک ماه برگشتم خانه و دوباره رفتم جبهه. باز هم قسمتم، کردستان شد.»
یکمرتبه ساکت شدم. فکر کردم که چهقدر پرحرفی کردم. خجالت کشیدیم. جذبهی او ظرف وجودم را لبریز کرده بود. برای مدتی زمان و مکان را از یاد بردم. با صلوات یکی از رزمندهها به خودم آمدم. اتوبوس داشت پر میشد. هنوز دستهای مهربانش روی شانهی نحیفم بود.
- حاجآقا! اسم شما چیه؟
- «حسین بصیر»، از فریدونکنار.
- فرمانده هستید؟
- مثل تو هستم؛ یک بسیجی. ببینم علیآقا، بار چندم است که میآیی جبهه؟
- سومین بار حاجی.
دستی از مهر و عطوفت به سرم کشید و گفت: «مرحبا، مرحبا!»
پرسیدم: «حاجی! شما چندمین بار است که جبهه میروید؟»
گفت: «اولین بارم است.»
خندیدم و گفتم: «اولین بارتان که نیست حاجی. از لباستان معلوم است که خیلی فرمانده هستید.»
نرم خندید و به فکر فرو رفت. اتوبوس به راه افتاد. هوای داخل اتوبوس گرم و دلنشین بود. حاجی سرش را به شیشه تکیه داد و دیگر نه من حرفی زدم، نه حاجی. اتوبوس که سبقت گرفت، تکانی شدید همهی بچهها را به حرف آورد. کم مانده بود اتوبوس کلهپا شود. وضعیت که عادی شد، حاجی هم سکوت را شکست.
من توی حصر آبادان بودم.
گفتم: «حاجی! قبل از اینکه جبهه بیای، چهکاره بودی؟ اهل خود فریدونکناری؟»
گفت: «من آهنگرم. تا ششم نظام قدیم درس خواندهام. شام غریبان امام حسین(ع) سال 22 بهدنیا آمدم. قبلا عضو گروه فدائیان اسلام بودم. همان روزهای اول جنگ، به عشق امام رفتم جبهه.»
گفتم: «از خاطرات جبهه برایم بگو.»
خندید و ادامه داد: «وقتی امام دستور داد «حصر آبادان باید شکسته شود»، 280 نیرو را آموزش دادیم و بردیم آبادان. سپاه آنجا ما را با خوشرویی پذیرفت. خیلی زود برای شکستن حصر، سازماندهی شدیم. هیچ سلاحی در اختیارمان نبود. وقتی رفتیم دنبال سلاح، گفتند: بنیصدر کتبا دستور داده که تحت هیچ شرایطی به گروه «فدائیان اسلام» سلاح و تجهیزات ندهیم.
به گریه افتادیم تا یک مقدار فشنگ و مهمات و اسلحه بهمان دادند. هر بار با گریه و التماس، مهمات و تجهیزات میگرفتیم. میدانی علیآقا؟! ما با چنگ و دندان حصر آبادن را شکستیم و خیلی سختی کشیدیم. اشک ریختیم برای مظلومیت امام. خیلی سختی کشیدیم.»
گفتم: «مگر امام دستور نداده بود که باید حصر آبادان شکسته بشود؟ پس بنیصدر خیلی خیانت کرد.»
گفت: «بله! بنیصدر خیلی خائن بود، دستش توی دست منافقان لعین بود.»
در کنار حاجحسین، اصلا متوجه سختی راه نشدم، تا رسیدیم به رقابیه. وقتی از اتوبوس پیاده شدیم، حاجحسین با من خداحافظی کرد، دست دادیم و سرم را بوسید. گفت که انشاءالله دوباره همدیگر را میبینیم و رفت.
اتوبوسها یکی پس از دیگری رسیدند. بچهها به ترتیب قد، سهنفر سهنفر به یک ستون منظم شدند و روی زمین نشستند. طولی نکشید که یک موتور تریل، همهی بچهها را از جا بلند کرد. گفتند که «علی فرودس»، فرمانده «تیپ 1 کربلا» آمده. یک چشم فردوس ترکش خورده بود و نمیدید. همه به احترامش صلوات فرستادیم. دستور داد بنشینیم. هوا خیلی سرد بود.
بسماللهی گفت و شروع به صحبت کرد. از وضع جنگ و منطقه، محورهای عملیاتی و استعداد دشمن گفت. یکمرتبه بدون مقدمه گفت: «حسینآقای بصیر! بیاید جلو.»
جا خوردم. توی دلم گفت، ای دل غافل! این حاجی گفت، من فرمانده نیستم. بابا این یک کارهای هست. دل توی دلم نبود. تا حاجبصیر آمد، همه صلوات فرستادیم. متین و آرام ایستاد و سلام کرد. علی فردوس دستش را گذاشت روی شانهی حاج بصیر و گفت: «این حسینآقای بصیر را که میبینید، از رزمندگان شجاع شمالی، هممحلی شما، باتقوا، باایمان و مخلص است.»
حاج بصیر نشست روی زمین و سرش را انداخت پایین. از تعریف او دلخور شده بود.
علی فردوس ادامه داد: «از امروز قرار است حاجبصیر، فرمانده شما باشد. این فرمانده شما، قبل از جنگ، چند سالی را در افغانستان همپای مجاهدان مسلمان افغانی جنگیده. حصر آبادان بوده، «فتحالمبین» بوده، «بیتالمقدس» بوده، «رمضان» بوده. از روز اول جنگ، جبهه بوده.»
بعد دست گذاشت روی شانهی حاجبصیر و پرسید: «حسینآقا! میخواهی اسم گردان را چی بگذاری؟»
حاجبصیر از جا بلند شد. علی فرودس خداحافظی کرد، ما را به حاجحسین سپرد و رفت. حاجبصیر نگاهی به جمع انداخت و شروع به صحبت کرد. گفت: «بچهها! ما انتخاب شدهایم که برای هدف و اعتقادمان جانبازی کنیم. اول باید یک اسم برای گردان انتخاب کنیم.»
بعد اشاره کرد به پیرمردی که ردیف دوم، جلوی من نشسته بود. گفت: «حاجی، پدرجان! شما بلند بشوید.»
پیرمرد که دوزانو نشسته بود، دستهایش را گذاشت روی زمین و با صدای بلند گفت: «یا رسولالله(ص)!»
تا نام حضرت رسول را برد، همه صلوات بلندی فرستادیم. حاجحسین گفت: «یا رسولالله(ص)؛ گردان «یا رسولالله(ص)». بنشین پدرجان، گفتی، تمام شد.»
پیرمرد حیران ایستاد که چه چیزی را گفته، اصلا برای چی بلند شد. سری چرخاند، بهتزده بچهها را نگاه کرد و آرام نشست. حاجحسین گفت: «پدرجان! من میخواستم شما بلند شوید و نام گردان را انتخاب کنید. بزرگتر از همهی ما اینجا شمایید. الحمدالله به لطف خدا، شما نام گردان را انتخاب کردید. گردان «یا رسولالله(ص)».
همه صلوات بلندی فرستادیم.
حاج بصیر ادامه داد: بچهها! ما اینجا جمع شدهایم تا به تکلیفمان عمل کنیم. هرکس که میتواند توی این گردان پیاده خدمت کند، ما در خدمتش هستیم. هرکس هم که نمیتواند، همین حالا بگوید. ما مأموریتهای سختی در پیش داریم. سپس هریک از بچهها مسئولیت خود در گردان را انتخاب کرد.
حاجبصیر به من اشاره کرد و گفت: «علیآقا! تو دوست داری کجا باشی؟»
گفتم: «هر جا که شما دستور بدهید؛ من تابع دستور شما هستم.»
گفت: «میتوانی بیسیمچی باشی؟»
گفتم: «بله! میتوانم.»
حاجحسین بلند گفت: «بچهها! این علیآقا مسئولیت مخابرات گردان را بهعهده دارد، بیسیمچی گردان است.»
شب را آنجا ماندگار شدیم و صبح خیلی زود جلوی تدارکات ستاد صف کشیدیم. هریک از بچهها به تناسب رستهی انتخابی خود مسلح شد. من بیسیم و کلاشینکفی گرفتم و عصر همان روز بهسمت جفیر حرکت کردیم. سه ماه تمام در آنجا پدافند کردیم. تجربهی خوبی برای روزهای سخت و پرتحرک جبهه بود. موقع تسویهحساب شد. رزمندهها کولههاشان را بستند و به خانه رفتند، ولی من ششماه دنبال حاجبصیر دویدم. هر چند وقت یک بار، نامهای برای خانوادهام میفرستادم تا اینکه گردان بهطرف مهران حرکت کرد. مدتی را آنجا ماندیم. حاجی به مکه رفت. وقتی برگشت، من مرخصی بودم. پیغام فرستاد که بیا. وقتی رفتم، گفتم: «دیدی حاجی؟! شوخیشوخی حاجی شدی.»
خندید و سرم را بوسید. چندین عملیات را پشت سر گذاشتیم. حاجبصیر چندین بار شیمیایی شد. هر بار که زخمی میشد، من هم از این فیض بینصیب نمیماندم.